Monday, July 14, 2008

ای که دانش به مردم آموزی
آنچه گویی به خلق خود بنیوش
خویشتن را علاج می نکنی
باری از عیب دیگران خاموش
محتسب کون برهنه در بازار
قحبه را می زند که روی بپوش

Thursday, June 12, 2008

Wednesday, June 11, 2008

آقای بیهقی

چندی پیش کتاب گزیده ی تاریخ بیهقی را از کتابخانه به امانت گرفته بودم، این کتاب شامل حدود بیست قسمت از تاریخ بیهقی می شود که گردآورنده و برگزیننده، آن ها را بر اساس سیر تاریخی و گویا همانند کتاب اصلی مرتب کرده و پشت سر هم آورده است. در ابتدای هر بخش جمله ی کوتاهی نوشته شده است که از متن همان بخش انتخاب شده است مثلا

، هیچ نبشته نیست که آن به یک بار خواندن نیرزد

، چو سعادت آید، همه کارها فراخور یکدیگر آید

،می باید چون تو ده تن استی، و نیست

،سیر خورده گرسنه را مست و دیوانه پندارد

. و یا،چه سود خواهد داشت پشیمانی در میان دام

Saturday, June 7, 2008

سوسک ماهی

روز جمعه یک عدد اسپری خریدم، نابود کننده ی سوسک و حشرات خزنده. خیلی مشتاقم که امتحانش بکنم. نمی دانم چرا؟ شاید شوق کشتن، شاید هم چون این قوطی تحت فشار بوده است یعنی پر شده. روی قوطی مطالب آموزنده و مهیجی نوشته شده است، مثلا نوشته که سوسک کش جدید که با آخرین روش های علمی و فرمولی انحصاری تهیه شده، انواع سوسک را با اسپری کردن مستقیم به سرعت نابود می کند. همچنین نوشته شده است که از دسترس کودکان دور نگه دارید، برای ماهی ها زیان آور است و قوطی را سوراخ نکنید. به نظرم می رسد چون این قوطی ها یک بار تحت فشار بوده اند این طور بی رحم شده اند ولی نمی دانم که چرا سوراخ کردنشان (با بی رحمی) جایز نیست. ما که بارها چگونگی نابود شدن حشرات خزنده را (به سرعت) با این قوطی ها دیده ایم ولی آیا ماهی های زیان دیده و خسارت دیده هم دیده ایم؟ من بر روی ماهی ها اسپری می کنم. شاید هم اسپری را به کودکان بدهم، ولی حتما به خاطر قوطی و اصول اخلاقی هم که شده به آنها می گویم که سوراخش نکنند. آنها بچه های خوبی هستند و قوطی را سوراخ نمی کنند، بلکه پاره اش می کنند، شاید هم برعکس

اتوبان

یک شنبه یا دو شنبه ی هفته ی پیش بود که برای اینکه خود را به سر قراری برسانم، تصمیم گرفتم که سوار تاکسی بشوم، ماشین خالی بود و من جلو نشستم، بگذریم از اینکه چند دقیقه من و راننده منتظر ماندیم تا افراد دیگری هم سوار شوند، اما بالاخره بدون افزوده شدن انسان های جدیدی به همان دو نفر قبلی یعنی من و راننده، به راه افتادیم. این را هم توضیح بدهم که یکی از دلایل این همه انتظار عدم وجود مسافر در طول مسیر بود. خلاصه در راه به جایی رسیدیم که به علت باریک تر شدن عرض اتوبان، تراکم ماشین ها بیشتر شده بود. ماشینی که در مسیر کناری و در پشت ما بود، با بوق و چراغ، سعی در گرفتن سبقت داشت و زمانی که خود به کنار ما رساند خطاب به راننده گفت: برو کنار ت .....ه. راننده هم همین فحش را به انضمام چند فحش جالب دیگر، خطاب به گوینده تکرار کرد. حالا دیگر از آن قسمت تنگ اتوبان گذشته بودیم. چشمتان روز بد نبیند، ماشینی که تا چند دقیقه پیش پشت ما بود، داشت در جلو حرکت می کرد و حالا ما پشت او و عقب تر از او بودیم. من چسبیده به صندلی و راننده هم چسبیده به فرمان در تعقیب ماشین جلویی. دردناک تر از همه زمانی بود که من یادم افتاد که راننده به خاطر خراب بودن کمربند ایمنی، مرا هنگامی که سوار شدم از دست زدن به آن منع کرد. تصمیم گرفتم که به این مسئله که سرعتمان صد و پنجاه کیلومتر در ساعت است توجهی نکنم، و در عوض توجهم را به سخنان راننده معطوف بکنم. از آن جایی که به ماشین جلویی نمی رسیدیم یا اگر هم به او نزدیک می شدیم، او جلوی ما می پیچید و نمی گذاشت که خود را به کنارش برسانیم، فحش های راننده هر لحظه جالب تر می شد. همان طور که می دانید باب یادگیری در هیچ زمانی بر آدمی بسته نیست، من هم از این یک باب همیشه مفتوح استفاده کردم و چند فحش خوب و دست اول که دایره ی شمولش خانواده، اقوام و بستگان درجه ی اول به خصوص افراد مونث این گروه است را یاد گرفتم. هر چند اگر راننده از من هم می خواست که با او همراه شوم، دعوتش را رد نمی کردم و من هم چند کلمه ای به او آموزش می دادم، اما همه اش به ناخواسته بودن این ماجرا فکر می کردم

Thursday, June 5, 2008

سرما

تا حالا تنها بوده اید؟ منظورم این است، شده است که چند روز به تنهایی زندگی کنید؟ دوران خوبی است. البته تنهای تنها هم زیاد خوش نمی گذرد. من هم این چند روزه که تنها بودم، با یکی از دوستانم بودم. یعنی با هم تنها بودیم. راستش از دوران کودکی با هم آشنا شدیم، در مورد جنسش، به سبب مسائل اخلاقی، نمی توانم توضیح بدهم، ولی امیدوارم که فکرهای بد بد نکنید. دوستم رنگی روشن دارد و قد و قواره اش هم تقریبا مثل خودم است. امروز و در تنهایی متوجه شدم که او چقدر در زندگی ام موثر بوده است و الان هم یاد این نصفه بیت افتادم که شاعر می گوید خداوندا نگه دار از زوالش. دوستم هر چه که دارد را بی هیچ تکلف و توقعی در اختیارم قرارمی دهد و تا آن جایی که می تواند می کوشد تا رضایت من را برآورد. بارها صدایش را در حین کوشیدن در ساعت های پایانی شب و آغازین صبح همچون آهنگی ملایم در گوشم زمزمه کرده است. من که خیلی به او علاقه مندم، ولی، ولی از نظر او بی خبرم، راستش نمی توانم از او هم نظرش را بپرسم، نه به خاطر اینکه خجالت بکشم، بلکه به این دلیل که او یک یخچال است

Monday, February 25, 2008

لطیف تن


دوستی دارم که شاعر است،به احتمال زیاد او را نمی شناسید؛به سبب اینکه از او آثار منسجمی منتشر نشده است و خودش نیز علاقه ای به آراستن اشعارش به زیور طبع نداشته است و ندارد،.ایشان ید طولایی در تمام ادبیات خودی و حتی اطراف و اکناف آن (ادبیات جهان) دارند.در گذشته به سبب همدمی بی وقفه ای که با ایشان داشتم،شبی، گوشه ای از بحر معارفش را در کوزه ی شطحیه ای ریخت و به دستم داد که تا به امروز آن را از دست نداده ام.تصمیم گرفتم که بخش کوچکی از آن را در این جا بیاورم.در خواندن این شعر و در پس زمینه اش،باید عصیان روحی و فرهنگی شاعر را در نظر گرفت.عصیانی که در جایگاهی خاص به منصه ی ظهور می رسد و با مرهمی خاص تر التیام می یابد.
تن لطیفش
رنگ تیره ی قهوه ای اش
عضلاتی برآمده
افتاده بر سطحی کم رنگ تر ز خودش
سوسک های درشت مستراح
که بی رحمانه
تن لطیفشان را به آب داغ می سپاری
دوباره می آیند
و دوباره می توانی
بخار رقیق سوسکناک آب داغ را
که برخواسته از تنی لطیف است
به اعماق درونت بفرستی
تا با آن
روح پژمرده ی
برآمده از فر..... را
جانی دوباره بخشی
جانی به وسعت یک مستراح.
........

Saturday, February 23, 2008

استعداد نداشته

چند روز پیش اتفاق جالبی افتاد.یکی از دوستانم تلفن زد و گفت که کاری برایش انجام دهم.از او خواستم که بیشتر توضیح دهد.متوجه شدم که باید به جای او به جایی بروم و خود را فرستاده اش معرفی کنم.اما اصل مطلب این است که در آنجا باید از افرادی که مخاطب من بودند می خواستم که کاری انجام دهند. در حقیقت باید از آنها می خواستم که هر چند دوستم،کارش و وظیفه اش را به کلی انجام نداده است،این بار از او درگذشته و نارضایتی شان از او را،در فرم مربوط،منتقل نکنند.برایش توضیح دادم که درخواستش،با وجود پنجاه نفر آدم(منظورم همان مخاطبان است)،عملا امکان پذیر نیست.او در پاسخ جمله ای گفت که تمام این نوشته به خاطر آن جمله است.او گفت: تو استعداد خر کردن مردم را نداری.عجب!این جمله و در حقیقت این توقع و این استعداد حیاتی از کجا نشات می گیرد؟ به نظر می رسد که به راستی از فرهنگمان نشات می گیرد.مشکل اینجاست که خر کردن مردم تنها برای این دوستم ارزش نیست،بلکه بقیه نیز چنین دیدی نسبت به آن دارند و آن را یک استعداد می پندارند.تازه دیده اید که بعضی حتی آن را استعدادی مادرزادی می پندارند،البته به اشتباه.شما تا حالا بر سر این دو راهی قرار گرفته اید که مثلا خر کردن دیگری یا دیگران از یک سو کار خوبی نیست و از سوی دیگر ارزش دارد و استعداد به حساب می آید؟ من چه می پذیرفتم که گروهی را به اصطلاح خر کنم در کل کار مذمومی باید انجام می دادم و چه زمانی که آن را رد کردم نیز کار مذمومی صورت گرفت. در زندگی روزانه و در فرهنگ فعلی مان کم از این دوراهی ها نداریم.اما مکالمه ی ما با پاسخ منفی من تمام نشد و دوستم زمانی که چون پزشکی حاذق پی برد که من در خر کردن افراد بی استعدادم(البته این برداشت شخصی او است) از در دیگری در آمد و گفت :حالا که اینجوری شد حداقل وقتی رفتی بگو مرامی فرم ها را پر کنند و مرامی کار بکن.لازم است توضیح دهم که جملاتی را که از دوستم نقل کردم عین همان جملاتی است که در طی مکالمه ی تلفنی با ایشان رد و بدل شد.زمانی که از او پرسیدم چه طور باید مرامی عمل بکنم در توضیحاتش پیرامون مرامی عمل کردن کار را به قسم و قرآن و اموات و درگذشتگان مخاطبان کشید و

Tuesday, February 19, 2008

Monday, February 18, 2008

علت الوبلاگ

اصلا قرار نبود وبلاگ درست کنم.راستش این هم به خاطر درس این ترم است.می دانید که پای نمره می آید وسط،هر چند همگان ،معتقدیم که در پی کسب علم و دانش آمده ایم و نه چیز دیگر ولی،اگر این کار نمره نداشت آن را انجام نمی دادم.باید تا آخر ترم پانزده
شانزده پست بنویسم.پست هایی که مثلا قرار است به فرهنگ ربط داشته باشند.آن هم فرهنگ فعلی مان.اصلا نمی دانم چه طور باید در مورد چیزی که نداریم مطلب بنویسم.این را، هم می توان به حساب توهینی به خود گذاشت وهم این که می توان در مورد آن فکر کرد و به این نتیجه رسید که نمی شود چیزی نداشت، یعنی این که ما هم بالاخره چیزهایی داریم،مثل انواع فرهنگ، که تا دلتان بخواهد هم داریم.فرهنگ حسی،فرهنگ مصرف گرایانه و.... . آیا می توان در کنار چیزهایی که مثلا به عنوان فرهنگ نام بردم،بی فرهنگی را انتخاب کرد. چه طور می شود؟ اینجا، بی فرهنگی،به فرهنگی نیست ولی از چیزهایی که در بالا گفتم بهتر است.برای مثال می دانید همین فرهنگ مصرفی که فعلا فرهنگ غالب ما شده است(شاید استفاده کردن از فعل مجهول در اینجا درست نباشد) و به آن می بالیم چگونه در تقسیم کردن جامعه به دو بخش، نقش بازی می کند.بگذریم،بهتر است زیاد وارد مباحث حساس نشویم،یادم رفت ازاستاد بپرسم که اگر وبلاگی فیلتر شد،نمره اش چه می شود.الان متوجه شدم چقدر می توان در مورد چیزهای نداشته نوشت
!