دوستی دارم که شاعر است،به احتمال زیاد او را نمی شناسید؛به سبب اینکه از او آثار منسجمی منتشر نشده است و خودش نیز علاقه ای به آراستن اشعارش به زیور طبع نداشته است و ندارد،.ایشان ید طولایی در تمام ادبیات خودی و حتی اطراف و اکناف آن (ادبیات جهان) دارند.در گذشته به سبب همدمی بی وقفه ای که با ایشان داشتم،شبی، گوشه ای از بحر معارفش را در کوزه ی شطحیه ای ریخت و به دستم داد که تا به امروز آن را از دست نداده ام.تصمیم گرفتم که بخش کوچکی از آن را در این جا بیاورم.در خواندن این شعر و در پس زمینه اش،باید عصیان روحی و فرهنگی شاعر را در نظر گرفت.عصیانی که در جایگاهی خاص به منصه ی ظهور می رسد و با مرهمی خاص تر التیام می یابد.
تن لطیفش
رنگ تیره ی قهوه ای اش
عضلاتی برآمده
افتاده بر سطحی کم رنگ تر ز خودش
سوسک های درشت مستراح
که بی رحمانه
تن لطیفشان را به آب داغ می سپاری
دوباره می آیند
و دوباره می توانی
بخار رقیق سوسکناک آب داغ را
که برخواسته از تنی لطیف است
به اعماق درونت بفرستی
تا با آن
روح پژمرده ی
برآمده از فر..... را
جانی دوباره بخشی
جانی به وسعت یک مستراح.
........
تن لطیفش
رنگ تیره ی قهوه ای اش
عضلاتی برآمده
افتاده بر سطحی کم رنگ تر ز خودش
سوسک های درشت مستراح
که بی رحمانه
تن لطیفشان را به آب داغ می سپاری
دوباره می آیند
و دوباره می توانی
بخار رقیق سوسکناک آب داغ را
که برخواسته از تنی لطیف است
به اعماق درونت بفرستی
تا با آن
روح پژمرده ی
برآمده از فر..... را
جانی دوباره بخشی
جانی به وسعت یک مستراح.
........