Thursday, June 12, 2008
Wednesday, June 11, 2008
آقای بیهقی
چندی پیش کتاب گزیده ی تاریخ بیهقی را از کتابخانه به امانت گرفته بودم، این کتاب شامل حدود بیست قسمت از تاریخ بیهقی می شود که گردآورنده و برگزیننده، آن ها را بر اساس سیر تاریخی و گویا همانند کتاب اصلی مرتب کرده و پشت سر هم آورده است. در ابتدای هر بخش جمله ی کوتاهی نوشته شده است که از متن همان بخش انتخاب شده است مثلا
، هیچ نبشته نیست که آن به یک بار خواندن نیرزد
، چو سعادت آید، همه کارها فراخور یکدیگر آید
،می باید چون تو ده تن استی، و نیست
،سیر خورده گرسنه را مست و دیوانه پندارد
. و یا،چه سود خواهد داشت پشیمانی در میان دام
Saturday, June 7, 2008
سوسک ماهی
روز جمعه یک عدد اسپری خریدم، نابود کننده ی سوسک و حشرات خزنده. خیلی مشتاقم که امتحانش بکنم. نمی دانم چرا؟ شاید شوق کشتن، شاید هم چون این قوطی تحت فشار بوده است یعنی پر شده. روی قوطی مطالب آموزنده و مهیجی نوشته شده است، مثلا نوشته که سوسک کش جدید که با آخرین روش های علمی و فرمولی انحصاری تهیه شده، انواع سوسک را با اسپری کردن مستقیم به سرعت نابود می کند. همچنین نوشته شده است که از دسترس کودکان دور نگه دارید، برای ماهی ها زیان آور است و قوطی را سوراخ نکنید. به نظرم می رسد چون این قوطی ها یک بار تحت فشار بوده اند این طور بی رحم شده اند ولی نمی دانم که چرا سوراخ کردنشان (با بی رحمی) جایز نیست. ما که بارها چگونگی نابود شدن حشرات خزنده را (به سرعت) با این قوطی ها دیده ایم ولی آیا ماهی های زیان دیده و خسارت دیده هم دیده ایم؟ من بر روی ماهی ها اسپری می کنم. شاید هم اسپری را به کودکان بدهم، ولی حتما به خاطر قوطی و اصول اخلاقی هم که شده به آنها می گویم که سوراخش نکنند. آنها بچه های خوبی هستند و قوطی را سوراخ نمی کنند، بلکه پاره اش می کنند، شاید هم برعکس
اتوبان
یک شنبه یا دو شنبه ی هفته ی پیش بود که برای اینکه خود را به سر قراری برسانم، تصمیم گرفتم که سوار تاکسی بشوم، ماشین خالی بود و من جلو نشستم، بگذریم از اینکه چند دقیقه من و راننده منتظر ماندیم تا افراد دیگری هم سوار شوند، اما بالاخره بدون افزوده شدن انسان های جدیدی به همان دو نفر قبلی یعنی من و راننده، به راه افتادیم. این را هم توضیح بدهم که یکی از دلایل این همه انتظار عدم وجود مسافر در طول مسیر بود. خلاصه در راه به جایی رسیدیم که به علت باریک تر شدن عرض اتوبان، تراکم ماشین ها بیشتر شده بود. ماشینی که در مسیر کناری و در پشت ما بود، با بوق و چراغ، سعی در گرفتن سبقت داشت و زمانی که خود به کنار ما رساند خطاب به راننده گفت: برو کنار ت .....ه. راننده هم همین فحش را به انضمام چند فحش جالب دیگر، خطاب به گوینده تکرار کرد. حالا دیگر از آن قسمت تنگ اتوبان گذشته بودیم. چشمتان روز بد نبیند، ماشینی که تا چند دقیقه پیش پشت ما بود، داشت در جلو حرکت می کرد و حالا ما پشت او و عقب تر از او بودیم. من چسبیده به صندلی و راننده هم چسبیده به فرمان در تعقیب ماشین جلویی. دردناک تر از همه زمانی بود که من یادم افتاد که راننده به خاطر خراب بودن کمربند ایمنی، مرا هنگامی که سوار شدم از دست زدن به آن منع کرد. تصمیم گرفتم که به این مسئله که سرعتمان صد و پنجاه کیلومتر در ساعت است توجهی نکنم، و در عوض توجهم را به سخنان راننده معطوف بکنم. از آن جایی که به ماشین جلویی نمی رسیدیم یا اگر هم به او نزدیک می شدیم، او جلوی ما می پیچید و نمی گذاشت که خود را به کنارش برسانیم، فحش های راننده هر لحظه جالب تر می شد. همان طور که می دانید باب یادگیری در هیچ زمانی بر آدمی بسته نیست، من هم از این یک باب همیشه مفتوح استفاده کردم و چند فحش خوب و دست اول که دایره ی شمولش خانواده، اقوام و بستگان درجه ی اول به خصوص افراد مونث این گروه است را یاد گرفتم. هر چند اگر راننده از من هم می خواست که با او همراه شوم، دعوتش را رد نمی کردم و من هم چند کلمه ای به او آموزش می دادم، اما همه اش به ناخواسته بودن این ماجرا فکر می کردم
Thursday, June 5, 2008
سرما
تا حالا تنها بوده اید؟ منظورم این است، شده است که چند روز به تنهایی زندگی کنید؟ دوران خوبی است. البته تنهای تنها هم زیاد خوش نمی گذرد. من هم این چند روزه که تنها بودم، با یکی از دوستانم بودم. یعنی با هم تنها بودیم. راستش از دوران کودکی با هم آشنا شدیم، در مورد جنسش، به سبب مسائل اخلاقی، نمی توانم توضیح بدهم، ولی امیدوارم که فکرهای بد بد نکنید. دوستم رنگی روشن دارد و قد و قواره اش هم تقریبا مثل خودم است. امروز و در تنهایی متوجه شدم که او چقدر در زندگی ام موثر بوده است و الان هم یاد این نصفه بیت افتادم که شاعر می گوید خداوندا نگه دار از زوالش. دوستم هر چه که دارد را بی هیچ تکلف و توقعی در اختیارم قرارمی دهد و تا آن جایی که می تواند می کوشد تا رضایت من را برآورد. بارها صدایش را در حین کوشیدن در ساعت های پایانی شب و آغازین صبح همچون آهنگی ملایم در گوشم زمزمه کرده است. من که خیلی به او علاقه مندم، ولی، ولی از نظر او بی خبرم، راستش نمی توانم از او هم نظرش را بپرسم، نه به خاطر اینکه خجالت بکشم، بلکه به این دلیل که او یک یخچال است
Subscribe to:
Posts (Atom)