یک شنبه یا دو شنبه ی هفته ی پیش بود که برای اینکه خود را به سر قراری برسانم، تصمیم گرفتم که سوار تاکسی بشوم، ماشین خالی بود و من جلو نشستم، بگذریم از اینکه چند دقیقه من و راننده منتظر ماندیم تا افراد دیگری هم سوار شوند، اما بالاخره بدون افزوده شدن انسان های جدیدی به همان دو نفر قبلی یعنی من و راننده، به راه افتادیم. این را هم توضیح بدهم که یکی از دلایل این همه انتظار عدم وجود مسافر در طول مسیر بود. خلاصه در راه به جایی رسیدیم که به علت باریک تر شدن عرض اتوبان، تراکم ماشین ها بیشتر شده بود. ماشینی که در مسیر کناری و در پشت ما بود، با بوق و چراغ، سعی در گرفتن سبقت داشت و زمانی که خود به کنار ما رساند خطاب به راننده گفت: برو کنار ت .....ه. راننده هم همین فحش را به انضمام چند فحش جالب دیگر، خطاب به گوینده تکرار کرد. حالا دیگر از آن قسمت تنگ اتوبان گذشته بودیم. چشمتان روز بد نبیند، ماشینی که تا چند دقیقه پیش پشت ما بود، داشت در جلو حرکت می کرد و حالا ما پشت او و عقب تر از او بودیم. من چسبیده به صندلی و راننده هم چسبیده به فرمان در تعقیب ماشین جلویی. دردناک تر از همه زمانی بود که من یادم افتاد که راننده به خاطر خراب بودن کمربند ایمنی، مرا هنگامی که سوار شدم از دست زدن به آن منع کرد. تصمیم گرفتم که به این مسئله که سرعتمان صد و پنجاه کیلومتر در ساعت است توجهی نکنم، و در عوض توجهم را به سخنان راننده معطوف بکنم. از آن جایی که به ماشین جلویی نمی رسیدیم یا اگر هم به او نزدیک می شدیم، او جلوی ما می پیچید و نمی گذاشت که خود را به کنارش برسانیم، فحش های راننده هر لحظه جالب تر می شد. همان طور که می دانید باب یادگیری در هیچ زمانی بر آدمی بسته نیست، من هم از این یک باب همیشه مفتوح استفاده کردم و چند فحش خوب و دست اول که دایره ی شمولش خانواده، اقوام و بستگان درجه ی اول به خصوص افراد مونث این گروه است را یاد گرفتم. هر چند اگر راننده از من هم می خواست که با او همراه شوم، دعوتش را رد نمی کردم و من هم چند کلمه ای به او آموزش می دادم، اما همه اش به ناخواسته بودن این ماجرا فکر می کردم
No comments:
Post a Comment